تبليغاتX
گزارش‌هاي ناتمام ...

گزارش‌هاي ناتمام ...

افكار پريشان، خستگي و درماندگي يك انسان در دنيايي كه هيچ راه گريزي از آن نيست

شام در کنار تخت استاد سرد شده است. ظاهرا ديگر نيازي به خوردن غذا نيست.

پزشکان و مسئولان بيمارستان دانشگاه به اين نتيجه رسيدند که معالجه روي قلب استاد ديگر اثري ندارد.

لذا آنژيوکت چند دارو براي ادامه تپش قلب از رگ دست راست و آنژيوکت تزريق مسکن درد از دست چپ ايشان را خارج و حتي ماسک تامين اکسيژن که ديگر ريه ها قادر به تامين آن نبود را برداشته اند و تنها سنسورهاي تپش قلب روشن است.

 شگفت اينکه در چنين حالتي در کمال حيرت پزشکان و متخصصين بيمارستان کانتونال دانشگاه ژنو، پروفسور حسابي در آخرين لحظات حيات به چيزي جز مطالعه و افزايش دانش نمي انديشد.

  اين تصوير منحصر به فرد را يکي از کارکنان خود بيمارستان به عنوان يک تصوير تکان دهنده و تاثير گذار ثبت کرده است .

   

https://3241257.net/001/499b1833bb00cc9af57320a531f12156f17a9fc2e611b8dd72c795493d72d12fa642c35fafc94b110b158d7802283c0ee9c4cdd7d3dbf9b31d58c6862da5aaab 

+ نوشته شده در  هجدهم بهمن 1388ساعت 10:36 AM  توسط آهو  | 


یک خانم 45 ساله که یک حملهء قلبی داشت و در بیمارستان بستری بود ..

در اتاق جراحی که کم مونده بود مرگ را تجربه کند خدا رو دید و پرسید:

آیا وقت من تمام است؟

خدا گفت:نه شما 43 سال و 2 ماه و 8 روز دیگه عمر می کنید .

در وقت مرخصی خانم تصمیم گرفت در بیمارستان بماند و عملهای زیر را انجام دهد

کشیدن پوست صورت-تخلیهء چربیها(لیپو ساکشن)-عمل سینه ها و جمع و جور کردن شکم ..
فقط به فکر رنگ کردن موهاش و سفید کردن دندوناش بود !!!!
از اونجايي كه او زمان بيشتري براي زندگي داشت از اين رو او تصميم گرفت
كه بتواند بيشترين استفاده را از اين موقعيت (زندگي) ببرد.

بعد از آخرين عملش او از بيمارستان مرخص شد

در وقت گذشتن از خیابان در راه منزل بوسیلهء یک آمبولانس کشته شد ..
وقتی با خدا روبرو شد او پرسید: من فکر کردم شما فرمودید من 43 سال دیگه
فرصت دارم چرا شما مرا از زیر آمبولانس بیرون نکشیدید؟
خدا جواب داد : اِاِاِا شمايييييييد نشناختمتون

****

به دوستاني كه منتظر منبع هستند بايد بگم اين مطلب برام ميل شده بود و من نمي دونم از كجا اومده

من دزد نيستم

+ نوشته شده در  دهم بهمن 1388ساعت 4:14 PM  توسط آهو  | 

با هيجان هميشگي اومد تو، بند و بساطش رو گذاشت رو ميز و در حالي كه دندون‌هاش رو به هم فشار مي داد، گفت: ووووووي چه سرماي گداكشي.

تا حالا همچين عبارتي رو نشنيده بودم. مثلا شنيده بودم كه اينطور مواقع مي گن "سگ لرز"  

اولش خندم گرفت از عبارتي كه شنده بودم

بعدش كه فكر كردم دلم خيلي سوخت

دلم براي كسايي سوخت كه با شروع اين سرماي ديررس دچار مشكل مي شن

+ نوشته شده در  هفتم بهمن 1388ساعت 6:12 PM  توسط آهو  | 

شعر : رحیم فکور

خواننده : غلامحسین بنان

من که فرزند این سرزمینم در پی توشه ای خوشه چینم

شادم از پیشه ی خوشه چینی رمز شادی بخوان از جبینم

قلب ما بود مملو از شادی بی پایان   سعی ما بود بهر آبادی این سامان

خوشه چین کجا اشک محنت به دامن ریزد

خوشه چین کجا دست حسرت زند بر دامان

 ای خوشا پس از لحظه ای چند آرمیدن

همره دلبران خوشه چیدن

از شعف گهی همچو بلبل نغمه خواندن

گه از اینسو به آنسو دویدن بر پا بود جشن انگور ای افسونگر نغمه پرداز

در کشور سبزه وگل با شور وشعف نغمه کن ساز

قلب ما بود مملو از شادی بی پایان

 سعی ما بود بهر آبادی این سامان

خوشه چین کجا اشک محنت به دامن ریزد

خوشه چین کجا دست حسرت زند بر دامان

 

****

حالا من موندم اين خوشه‌چين كي هست؟

****

مي گن يه سوال ديگه به سوالات جلسات خواستگاري اضافه شده: آقاي داماد شما تو چه خوشه‌اي هستي؟ :)

+ نوشته شده در  ششم بهمن 1388ساعت 9:38 AM  توسط آهو  | 

كاش مي‌شد سرنوشت از سر نوشت ...
+ نوشته شده در  چهارم بهمن 1388ساعت 12:9 PM  توسط آهو  | 

بعضي وقت‌ها باورم ميشه كه يه آدم هايي هستند كه تاريخ انقضا دارند

بعضي تا آدم آكبند منقض مي‌شن

هي

چه دنياي پستيه

از زندگي كردن خسته شدم!

+ نوشته شده در  سی ام دی 1388ساعت 12:3 PM  توسط آهو  | 

مهم مهم مهم:
سازمان ملل متحد نظر سنجی بزرگی را در ارتباط با ثبت جهانی نوروز انجام داده است مبنی بر این که اگر یک میلیون نفر از ایران به سازمان ملل ایمیل بفرستند این روز به نام ایران ثبت خواهد شد اما اگر به اندازه کافی ایمل زده نشود این روز به نام افغانستان ثبت خواهد شد.از حق کشورتان دفاع کنید. لطفا اطلاع رسانی کنید. http://www.PetitionOnline.com/Norouz

***************

اين يادداشت رو امروز دريافت كردم. خيلي دلم سوخت دوستان "وبلاگي"  از مشاركت در اين امر ملي محروم بشن

+ نوشته شده در  بیست و هشتم دی 1388ساعت 10:47 AM  توسط آهو  | 

 
فضانورداني که بيش از يک روز در مدار زمين اقامت دارند از برنامه غذايي ويژه و از پيش تعيين شده اي پيروي مي‌کنند که مهمتر از نوع غذا، چگونگي استفاده از آنها در شرايط خلا و جلوگيري از معلق ماندن آنها در شرايط خلاء است.
سازمان ناسا غذاهاي ماموريت‌هاي فضايي خود را متناسب با نوع ذائقه فضانوردان انتخاب کرده و آنها را در بسته بندي‌هاي سبکي که ميزان فشار آنها کنترل شده است قرار مي‌دهد. برخي از انواع اين غذاها نيز در قوطي هايي قرار دارند که از درهاي محکمي برخوردار بوده و براي جلوگيري از پرواز آنها در شرايط خلاء در سيني‌هاي ويژه اي کار گذاشته شده‌اند تا فضانوردان بتوانند سيني را به راحتي به جايي اتصال دهند.

در ادامه نمونه منوي غذايي فضانوردان در يک روز را مشاهده مي‌کنيد:

صبحانه: پوره سيب زميني، نان گندم غني شده، ميوه به و قهوه
صبحانه دوم: پنير، بيسکويت غني شده و آب سيب
نهار: ماهي منجمد، سوپ گوشت گوزن، گوشت کبابي، نان، آب انگور و آلو، آلو
شام: همبرگر و تخم مرغ، پنير و دانه‌هاي روغني، نان گندم، چاي و شيريني

اين برنامه‌هاي غذايي بر اساس کالري‌ها و ويتامينهاي روزانه مورد نياز فضانوردان تنظيم شده و آنها اجازه ارائه منوي دلخواهشان را ندارند اما امکان انتخاب از ميان غذاهاي منو را خواهند داشت.
+ نوشته شده در  بیست و هفتم دی 1388ساعت 1:19 PM  توسط آهو  | 

احساس مي‌كنم در اين دنيا هيچ چيز زيباتر از دل سپردن نيست و باز هم احساس مي‌كنم در اين دنيا هيچ چيز بدتر از سر سپردن نيست.

يك دل دزد مي‌گفت: آنقدر غرق كار شده‌اي كه احساس را فراموش كرده‌اي.

بي‌رحم.

يك دل دزد مي‌گفت: امروز را خوش باش و غم فردا مخور.

احمق.

يك دل دزد مي‌گفت: آسمان پر از ستاره‌ها!!!! است.

بي‌غيرت

يك دل دزد مي‌گفت: ........

مهم نيست دل دزدها چه مي‌گويند، مهم اين است كه دل نسپريم تا سرسپرده نشويم!

******

چقدر خوشحالم كه دلم مال خودمه

+ نوشته شده در  بیست و هفتم دی 1388ساعت 9:42 AM  توسط آهو  | 

بعضي وقت‌ها آدم جمله‌هاي نقضي مي شنوه كه بدجوري تو ذهنش مي مونه؛ اين جمله نقض قرار نيست حتما از يه بزرگ نقل شده باشه.

مثلا ديروز من موقع رفتن خونه تو اتوبوس وقتي پشت به قسمت آقايون ايستاده بودم،مي‌شنيدم كه دو تا دوست ـ كه از لهجه‌شان معلوم بود شمالي هستند و از ادبياتي كه داشتند دو حدس مي شد زد كه يا دو تا كارگر خسته و جوان هستند يا دانشجوياني افسرده ـ از اول تا آخر مسير درباره چيزهاي پراكنده اي صحبت مي كردند و بين حرف هاشون به يك جمله رسيدند كه اين بود:

* عشق مانند كوچه بن‌بستي است كه ته آن .......*

جمله زياد مودبانه نبود ولي مي شنيدم كه اون دو نفر داشتند از ته دل به اين جمله مي خنديدند و بارها آن را تاييد كردند.

خنده‌هاشون غم غريبي داشت، شايد متوجه نبودند كه يك نفر با دقت من داره حرف‌هاشون رو گوش مي ده. نتونستم قيافه‌شان را ببينم و اصلا از شنيدن اون جمله بي ادبانه در مورد عشق ناراحت نشدم چون متوجه شدم كه اون جمله تونسته بود خستگي يك روز كاري را حداقل از اون دو نفر بگيره!!!

+ نوشته شده در  بیستم دی 1388ساعت 1:54 PM  توسط آهو  |